شمارهٔ ۶۲
مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتابمطلعی گفتم بدین خوبی که می گوید جواب
باتو چون زلفت چه خوش باشد شب آوردن به روزکاشکی این دولت بیدار میدیدم به خواب
گو دل ریشم بجوئید آن در چشم از راه لطفزانکه بر مستان بسی حق نمک دارد کباب
در میان دیده و دیدار جان افزای دوستچند مانع میشوی بارب برافتی ای نقاب
چشمم ار خاک درت جوید فکن در دامنشمردمان گویند نیکونی کن و افکن در آب
ای امام آن ابروان گر در نماز آری به چشمبعد ازین محراب را چون چشم او بینی به خواب
گفتمش در عشق رویت فتونی دارد کمالقصه پروانه فردا باز پرسند از چراغ
در چکان بعنی جوایی گونه بر وجه عتابگفت نی ای روشنی والله اعلم بالصواب