گنج

شمارهٔ ۲۱۷

گر زاهد کم خواره محبت نچشیده استخونابه نخوردست و ریاضت نکشیده است
بر سینه ندارد اثر زخمی از آن تیغاین نیز دلیل است که از خود نبریده است
بیش از ترشی بخشی ازین خوان نرسیدشزان روی که غورهست و به حلوه نرسیده است
گوید که خدا بینم از آن روی به پرسیدگر گفت بدیدم به خدا هیچ ندیده است
بسیار گزیده ست به حسرت سر انگشتیک روز به عشرت لب ساغر نگزیده است
کردست به مسجد به صوامع طلب دوستاو با من و بنگر به کجاها طلبیده است
پنداشت که آواز کمال است ز خرقهآوازه فی جنتی آری نشنیده است