شمارهٔ ۲۱۶
گر حال دل به دوست نه امکان گفتن استبر شمع سوز سینه پروانه روشن است
از من بگو به مدعی ای یار آشنامن فارغم ز قصد تو چون دوست با من است
آنرا که دل سوی لب او می کشد چو جامبر سر نوشته اند که خونت بگردن است
جان نگذرد ز کوی تو کان عندلیب عیبمرغی است کش حظیرة قدسی نشیمن است
آن دوستدار کز تو جدا می کند مراوان هم به حق صحبت دبرین که دشمن است
عاشق شکسته پای نه در پیش تست و بسهر هر جا فتد چو زلف تو مسکین فروتن است
ای دل چو بشنوی خبر وصل از آن دهانباور مکن که آن سخن نا معین است
نام کمال رفت به پاکیزه دامنیتا در غمت به خون دل آلوده دامن است