گنج

شمارهٔ ۲۱۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لاست۹ بیت
گرچه از باران دیده خاک آن کو پر گل استپای عاشق در گل از دست دل از دست دل است
بنده را گر پیش خویش از مقیلان خوانی رواستهر که رو در قبله روی تو دارد مقبل است
دل همه تن اشک خونین گشت و آمد سوری چشمتا فرود آید روان هر جا که او را منزل است
در اشکم دید بر خاک در و گفت این یتیمروز گاری رفت و هم زینسان پرین در سائل است
میلها دارد به اشک و آه ما آن سرو نازسرو با آب و هوا هر جا که باشد مایل است
می نگنجد در دهان او ز ننگی جز سخنگر من این معنی نگویم آن دهان خود قابل است
تیغ و خنجر چون حق آمد در خور خون حلالگر بریزد خون عاشق حق بدست قاتل است
نیست مشکل دل ز جان بر داشتن بر عاشقاندیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است
می دهد پندم ز روی خوب می گوید کمالهرکه ما را این نصیحت می کند خود غافل است