شمارهٔ ۱۷۶
سر زلف تو دزد دل های ماستگر آویزی او را از گردن رواست
به بالای لب نقطة خال توخطا نیست آن نکته مشک ختاست
صفاهاست با آن دو رخ دیده راغباری اگر هست از آن خاک پاست
به دور تو صوفی با پوش شدکه از دست تو پیرهن ها فباست
ز من گفته صبر کن نیم دماز آن روی چندین صبوری کراست
جدا می کند فرقت جان ز تنقرارم ز دل نیز این خود جداست
کجا شد دلت باز گفتی کمالتو خود نیک دانی مرا دل کجاست