شمارهٔ ۱۷۵
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشتمیها که داشت یک دو دم از من دریغ داشت
بنمود صد گرم به حریفان هزار حیفبوسی دو نیز بر قدم از من دریغ داشت
دی گفتمش بگز لب خود را به من بدهآن نقل هم ز خویش و هم از من دریغ داشت
من مورم و نگین جم آن لب غریب نیستگر خاتم و نگین جم از من دریغ داشت
پشت دلم چو طاق دو ابروش خم گرفتزین غم که زلف خم به خم از من دریغ داشت
ای نامه بر بیار تو باری سلام خشکگر بار رشحه قلم از من دریغ داشت
بر در نخواست تا شنود آه کس کمالبانگ کبوتر حرم از من دریغ داشت