گنج

شمارهٔ ۸۰۴

نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرمخود من ساده درون صورت غیری نپذیرم
مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنمکه نهی پای درین دیده و در پای نو میرم
حال خود با که بگویم که شکایت ز تو دارمبا خلاص از که بجویم که به دام تو اسیرم
به قلم صورت اخلاص نوشتن چه ضرورتچون ضمیر تو بود واقف اسرار ضمیرم
گفته‌ای حال کمال از غم من در چه نصابستچه توان گفت همان عاجز و مسکین و فقیرم