شمارهٔ ۹۸۹
بر سر راه طلب بافت گدانی گهرییعنی از اهل دلی بیسرو پائی نظری
دی رسید از حرم وصل خطابیم بگوشحلقه ای گر بزنی بر تو گشایند دری
دل که بر وی گذری می کند اندیشه غیرنه دل است آه به حقیقت که بود رهگذری
دیده و دل دو حریمند که در هر دو حریمجز خیال رخ او بار نیابد دگری
بی عنایت بسوی دوست قدم تا ننهیکه بجانی نرسی جز به چنین راهبری
یارب آن جان که جهان گمشده اوست کجاستکه ازو نی خبری بافت کسی نی اثری
با خبر نیست ازو میچکس الآ چو کمالبیخودی دل شده ای از دو جهان بیخبری