گنج

شمارهٔ ۳۳۸

به حلقه که ز زلفت با خبر ببردخبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد
برم ز زلف تو بونی چو رخ نمانی بازمشام بوی خوش از نافه در سحر ببرد
اگر ز نبر فرسنی تحبی وی دلببند نامه به پیکان که نیز تر ببرد
به فکر آن لب شیرین چنان ضعیف شدمکه گیردم مگس و پیش او بپر بپرد
چه منت است که من دل به خدمتت ببرمکه چشم تو صد زآن به یک نظر ببرد
بدرد و حسرت آن غمزه نرگس بیماربر آن است که با خاک چشم تر ببرد
کمال بر در جانان بر ببر جانراکه هر که رفت بر آن در چنین بسر ببرد