شمارهٔ ۴۷۹
کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتاددر شب هجران در و دیوارم از باران فتاد
خط لبش کرد آرزو خال آن ذقن طالع نگرکین یکی در چاه و آن در چشمه حیوان فتاد
زلف تو چوگان زنخدان تو گوی دولتستگوی دولت برد آنکش در کف این چوگان فتاد
جز بسی غمزه نیرت خوش نیاید بر دلمزآنکه نبود کارگر تیری که بی پیکان فتاد
داد لبها چون ستانیم از کف پایش به بوسهمچو دامانش اگر در پای او نتوان فتاد
گرنه مستند از نسیم دوست گلبویان باغبا قدح نر گس چرا بر سبزه بستان فتاد
بویش آمد در چمن زد آنچنان آهی کمالکز درخت خویشتن مرغ چمن بریان فتاد