شمارهٔ ۷۷۷
ما با غم تو خرم و آسودهخاطریمزآن لب به کام ما شکری نی و شاکریم
غایب نه ز چشم جهان بین ما چو نورا نو حاضری همیشه و ما با تو ناظریم
نظارگی به حیرته از آن صورتست و ماحیران جان نگاری کلک مصوریم
زآن دم که نام جام بر آن لب نهاده اندآن را که نیست معتقد باده منکریم
گفتم به دیر با تو رسم یا به کعبه گفتما را به هر مقام که جوینده حاضریم
چون دید کز تطاول آن زلف بیقرارشوریده روزگار و پراکنده خاطریم
ببرید زلف و گفت به افسوس با کمالگر دیر میرسیم به خدمت مقصریم