گنج

شمارهٔ ۷۷۸

ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیممحنت عشق تو بر راحت جان بگزیدیم
پیش از آن دم که نبود از دل و جان آثاریدر میان دل و جان مهر تو می ورزیدیم
تا بغایت دل و جان مهر تو میورزیدیمدر بروی همه بستیم چو رویت دیدیم
خلق در عشق تو بروجه نصیحت ما راهرچه گفتند شنیدیم ولی نشنیدیم
خبر سنی ما رفت در اطران جهانتا ز میخانه عشقت قدحی نوشیدیم
عار آید دگر از خلعت شاهی ما رادلق سودای تو ز آنروز که میپوشیدیم
راه پیمود بسی در طلب دوست کمالدوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم