شمارهٔ ۷۷۹
ما چو قطع نظر از روی نکو نتوانیمدل به بیهوده بدگوی چرا رنجانیم
محرمی کو که به صاحب غرض از ما گویدکه دگر در حق ما هرچه تو گونی آنیم
زاهد آن به که گذارد به سر خود ما رازآنکه ما مصلحت خود به ازو میدانیم
بیش از آن نیست که او دامن آلوده ز خلقباز می پوشد و ما باز نمی پوشانیم
به دهانت که به از قند مکرر باشدهر حدیثی که از آن لب به دهان می رانیم
ای دل آن به که نگونی مرض خود به طبیبکه ویته صبر بفرماید و ما نتوانیم
تا نیابد کس ازین عارض ما وجه وقوفرنگ رخساره به خون مژه میشویانیم
ما نه آنیم که گر خاک شود قالب ماگرد سودای تو از دامن جان افشانیم
خلق گویند که رندست و نظر باز کمالهرچه گوینده به روی تو که صد چندانیم