گنج

شمارهٔ ۸۴۵

در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دینبار در پیچیدهام هذا جنون العاشقین
دی طبیب آمد به پرسش بر سر بالین منگفت بینم زحمت تو گفتمش زحمت مبین
پیش لب خال سیه را آن دو رخ گر جای دادسادگی باشد مگس را بر شکر کردن امین
چون روی ای نیر از آن ترکش روان منشین بخاکو به قد بار میمانی با بر جان نشین
لطف اندامت که پیراهن به دامن می نهفتترسم از ساعد که ننهد در میان با آستین
آستین بوست چو کس را بر نمی آید ز دستدامن از ما خاکیان چون زلف باری در مچین
با نشان در پیش تیغم یا نشین پیش کمالمن نخواهم عمر بی تو با چنان کن با چنین