شمارهٔ ۹۸۱
باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبویدر شب تاریک چون رفتی برآن راه چو موی
گفتمش بر لوح رخسار تو بی معنیست خطگفت خط خالی ز معنی نیست بی معنی مگوی
گرچه رقت آن عارض چون آب باز از جوی چشمچشم آن دارم که آب رفته باز آید بجوی
گو مثر شبنم عذار لاله و رخسار گلتا به تو کمتر فروشد حسن هر ناشنه روی
ا گر بجوئی در زکات حسن مسکینتر کسیچون دل من از همه مسکینتر است او را بجوی
من به بازی زلف او بشکستم و زلفش دلمبشکند آری به بازی اینچنین چوگان و گوی
خون ما آن غمزه میریزد به زلف و رخ کمالعاشقان را ناز و شیوه میکشد نه رنگ روی