شمارهٔ ۵۶۴
بار هر دم ز من خسته چرا می رنجدبی گنه می کشد و باز ز ما می رنجد
گفتم آن غمزه چها می کند آمد در جنگبتگریدش که ز عاشق بچها می رنجد
دم زدن نیست مجالم به هوا داری اوکه دل نازکش از باد هوا می رنجد
من همان به که ازین غم نکنم ناله و آهکه چو برگ گل از آسیب صبا می رنجد
گر رقیبی بمن آرد خبرش گیرد خشماز سگی آهوی مشکین به خطا می رنجد
گر از آن غمزه به هر یک نرسه نیر جدادل غمدیده جدا دیده جدا می رنجد
نیست عاشق به یقین آن دل به هو کمالکه ز معشوق ستمگر به جفا می رنجد