گنج

شمارهٔ ۳۶۸

جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کردوز دل نشان مهر زابل نمی توان کرد
در دل بگشت ما را زینسان قضای مبرمآری فضای مبرم باطل نمی توان کرد
بر گیر بند و زنجیر از دست و پای مجنونکورا به هیچ بنده عاقل نمی توان کرد
بسیار سعی کردم کاری نشد میسربدبخت را بکوشش مقبل نمی توان کرد
خاک درت ببوسم چون باد باز گردمکآنجا ز بی غوغا منزل نمی توان کرد
خاک در تو بارب کان خود چه کیمیائیستکانرا به هیچ وجهی حاصل نمی توان کرد
گفتی کمال پیدل صبر است چاره توای جان من صبوری بیدل نمی توان کرد