گنج

شمارهٔ ۱۰۱

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: اناست۷ بیت
بر دو رخ من در جوی خون که روانستاز تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما رادرد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشقسوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میروتا نکنی پی غلط که راه همان است
جز غم روی نو بر دلم ز ضعیفیا گر همه برگ گل است بار گران است
دیده بر آن پای سودنم نگذارندباری ازین سود دوست را چه زیان است
کیست کمال این که با تو در سخن آیدجنس سخن های تونه حد زبان است