گنج

شمارهٔ ۳۵۴

بیمار عشق جز لب او آرزو نکرداین نوش دارو ار دگری جست و جو نکرد
ریش دل تو گفت بمرهم نکو کنمدردا که کرد وعده خلاف و نکو نکرد
شکل قدم ندید و سرم نیز بر قدمطفل است چون نظاره چوگان و گو نکرد
دستی ندید عاشق مسکین بگردنیتا روزگار خاک وجودش سبو نکرد
هرگز نریخت چشم من آبی بجای خوندر پیش مردم این قدم آبرو نکرد
یک روز نام خویش نوشتم بروی نانآنرا ز ننگ من سگ کوی تو بو نکرد
در دین عشق راست نشد قبله کمالتا روی دل بقامت چون سرو او نکرد