شمارهٔ ۵۹۷
با چشم خوش ای شوخ مرا جنگ میندازمحنت زده را به بلا جنگ مینداز
در دست صبا سلسله زلف میفکنشوریده دلان را به صبا جنگ مینداز
شب بر در تو بوده ام این راز نهان دارآن حاسة سگ را به گدا جنگ مینداز
گفتی بر باران بردمه کشتن یارینا آمده در مجلس ما جنگ مینداز
یک ناوک دیگر بزن و راست رسانتربا جان دل مجروع مرا جنگ مینداز
در دست کمال آن سر زلف افکن وشو صلحخود را بمن بیسر و پا جنگ مینداز