گنج

شمارهٔ ۷۵۲

صحبت یارِ بهشتی‌ست پُر از ناز و نعیمای خوش آن دم که به ما آید از آن روضه نسیم
حور چشم سیهش خواند به از نرگس و گفتنتوان خوانْد ازین بِهْ که سوادی‌ست سقیم
نیست خاک در او خالی از آمدشدِ اشکرو نهاد سایلِ افتاده به درگاه کریم
می‌کنم بام و در دیده به خون مژه نقشتا شوی ار پی نظاره در آن گوشه مقیم
یک دلی دارم و خواهد ز من آن غمزه و خالتیغ هندی‌ست چو در پیش تو سازش به دو نیم
دیده نقش دهنت دل به رخت فال گشادبی‌ملامت کشد از عشق تو چون آید میم
بر قدم‌های تو خواهد که زند بوسه کمالباز بنما قدمی خاصه به مشتاق قدیم