شمارهٔ ۵۲
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ایدافتاب۷ بیت
با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتابکی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب
سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایهایتا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب
تو رو ای دربان که من در سایه دیوار اومی نشینم منتظر چندانکه آید آفتاب
بعد از آن کان روی روشن آفتاب از دور دیدگر برو بندی در از روزن در آید آفتاب
آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنجچون به خود گرم است خود را می ستاید آفتاب
در سر زلفت گرفتست آفتاب از دیربازحلقه ای زان زلف بگشا تا گشاید آفتاب
می کشد بهر تو گفتم درد سر دایم کمالگفت نشنیدی که دردسر فزاید آفتاب