شمارهٔ ۷۶۴
گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشمسر چه باشد هرچه دارم در نظر آرم به چشم
گفته بردار از خاک در ما روی خویشگرچه گردست آن نه رو آن گرد بردارم به چشم
گفته نظاره رویم به چشم من گذارچون نوع چشم دیگری غم نیست بگذارم به چشم
گفته از دور به شمر عقدهای زلف منگرچه بی انگشت دشوارست بشمارم به چشم
گفته سر نامه عشقم به خون دل نگارسازم از مژگان قلم و آن نامه بنگارم به چشم
گفته پایم ببوس و هیچ با مزگان مسایمردمی چشمی دل مردم نیازارم به چشم
گفته از ما نگه دار آب روی خود کمالخاک کوی تست آب رو نگه دارم به چشم