گنج

شمارهٔ ۶۳۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اندنش۷ بیت
دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنشنیست عاشق گر نباشد رسم جان افشاندنش
گرچه افتادست بر خاک رهش گلگون اشکتا مجالی هست خواهیم از پی او راندنش
سهل باشد گر کنار ما گرفت از گریه آببر کنار آب چون گل گر توان بنشاندنش
سرو می گویند از آن قامت به حیرت مانده استز آنچه می گویند می ماند به بکجا ماندنش
خنده او میکشد ما را سرش بازیم و جانزآنکه طفل است و به بازی میتوان خنداندنش
گر بخواهد عود پیش زلف و خالت عود سوزچوب می باید نخستین آنگهی سوزاندنش
پیش روی بار از ناسوختن نرسد کمالزاهدا تا کی ز آتش دم به دم ترساندنش