گنج

شمارهٔ ۱۰۲۵

دل شیشه ایست جای خیال تو ای پریکردی پری به شیشه همین است ساحری
پیوسته در برابر چشمم نشسته ایآری مرا به چشم جهان بین برابری
در پرده های چشم خیالت مصور استچشم بد از تو دور که روح مصوری
از بس که دوش بر در تو دیده در فشاندبستیم حلقه گرد درت از در دری
بر رهگذارت از مژهای اشک خار هاستهان تا به ره نهایتی و نیز بگذری
راضی نیی که قدر من افزاید ای رقیبزآن روی هرگزم سگ آن کوی نشمری
یگر مجری متزلت و قدر خود کمالاین منزلت بس است که بر خاک آن دری