شمارهٔ ۱۰۲۴
دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانیکرد آب دیده رازم پیدا چنانکه دانی
در کوی گلعذاری سروی گلی بهاریبازم شکست خاری در پا چنانکه دانی
ترکان غمزة او بعد از هزار فتنهکردند ملک دلها بغما چنانکه دانی
در دور چشم مست گشتند پارسایانشیدا چنین که بینی رسوا چنانکه دانی
از غمزه حکمت عین آموخت آن مه و شدکادر فنگ دلربانی دانا چنانکه دانی
گیرم روان کنارش تنها نه بوسه گیرمگر بابمش بجائی تنها چنانکه دانی
دانی که بار پرسی باشد طریق بارانپیش کمال باز آ پارا چنانکه دانی