گنج

شمارهٔ ۱۰۲۳

دل ز باران کهن برداشتیچیست چندین جنگ پیش از آشتی
زنده ام پنداشتی در هجر خویشاین چنینم کشتی پنداشتی
گفتم از خاک رهم انگار کملطف کردی بیش از آن انگاشتی
شکر نعمتهای تو کز درد و غمهیچ رفتم بینوا نگذاشتی
عشق ورزیدی سزا دیدی کمالتخم محنت کاشتی برداشتی