شمارهٔ ۲۳۳
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: زدهاست۷ بیت
گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد استباد صباش نیک بزن گو که به زده است
زد پای بر سرم شدم از خود چو آن بدیددر خنده رفت و گفت که بختش لگد زده است
این دل به عاشقی نه از امروز شد علمکوس محبت ز ازل تا ابد زده است
باید حکیم را سوی بیمار خانه بردگر در زمان حسن تو لاف از خرد زده است
زاهد چو آه حسرت و ما باده می کشیمسنگی که زد به شیشه ما از حسد زده است
باشد به دور چشم تو از حد برون خطاهرمست را که تحتسب شهر حد زده است
آن شب که رفت و پای سگش بوسه زد کمالتا روز بوسه ها به کف پای خود زده است