شمارهٔ ۲۳۲
گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوستشاخ گل یارب چه می ماند به رنگ و بوی دوست
سنبل از تشویش باد آورده سر در پای سروگوئیا زلف است سر بنهاده بر زانوی دوست
چشم نرگس در کرشمه سحرها خواهد نمودکو نظرها بافته است از غمزه جادوی دوست
چون نمی بیند نظیر روی او گل جز در آببر لب جو می کند زآنروی جست وجوی دوست
از انتظار پای بوس سرو آب استاده بودچون بدید آن قامت و بالا روان شد سوی دوست
تا ابد ریحان رحمت سر برآرد از گلمگر برم با خاک بونی از نسیم موی دوست
بر سر آن کر کند افغان به دور گل کمالبلبلان در بوستان نالند و او رکوی دوست