شمارهٔ ۷۲۹
دوش با خود ترانه میگفتمغزل عاشقانه میگفتم
جام بر کف حکایت لب باربه شراب مغانه میگفتم
شیم از زلف او چو بود درازبا خیالش نسانه میگفتم
صفت دانههای گوهر اشکپیش در یگانه میگفتم
در میان ستارهها مه راپیش حسنش سهانه میگفتم
غمزهاش را چو نی میگفتنددل خود را نشانه میگفتم
ز آتش روی مجلسافروزششمع را یک زبانه میگفتم
سر زلفش چو شانه میزد باداصلح الله شانه میگفتم
گر ز سر میگذشت آب دو چشمبا کس این ماجرا نه میگفتم
تا دم صبح سرگذشت کمالسر بر آن آستانه میگفتم