گنج

شمارهٔ ۶۹۷

بکش به ناز مرا ای به غمزه آفت مردمکه من به ناز نو خو کرده ام نه ناز و تنعم
چو از دردت به در کعبه رفتم و بنشستمکبوتری ز حرم بانگ برکشید که قم قم
مرا که می رسد از غیب صد لطیفه شیرینچو می رسم به دهان تو می شود سخنم گم
بیار جام خمار اشکنی به جان تو ساقیکه سرگرانم و سوگمد میخورم برخم
به پای بوس تو زآن دم که یافتیم بشارتلب امید فراهم نمی شود ز تبسم
در آب دیده فرو رفته ام چو مردم آبینکرد دیده من بر من غریب ترحم
شنیدم که تو گفتی بد است حال فلانیترا که گفت که بگشا زبان به غیبت مردم