شمارهٔ ۷۱۳
چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارممگر دیدار بنمودی ز روی مرحمت بارم
اگر صاحبدلی بودی که بر من مرحمت کردیبگوش او رسانیدی حدیث چشم بیدارم
دلم دلبستگی دارد که بر خاک درش میردولی هرگز بکوی او گذر کردن نمی بارم
گر آن بدمهر سنگین دل نگیرد دست من روزیشبی در حضرت باری بزاری دست بردارم
شود رشک گلستان ارم صحن سرای مناگر روزی چو بخت از در در آید سرو گلبارم
اگر سرو قبا پوشم بخاکم بگذرد روزیکفن برخورد با سازم هزاران نعره بردارم
کمال خسته را دیگر نصیحت کی قبول افتدخدا را بگذر ای ناصح بحال خویش بگذارم