گنج

شمارهٔ ۹۶۲

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: اهی۹ بیت
آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهیدر پیش و پس ز جانها با او روان سپاهی
میداد داد خوبی می کرد نیز بیداداز هر طرف برآمد فریاد داد خواهی
تا لاله داغ بر دله هم گل فتاده در گلاین زد به جامه چاکی وآن بر زمین کلاهی
می کرد باز گیسو میشد از آن مشوشمی کرد باره گونی در حال ما نگاهی
این سوز سینه تاکی آه از دلی که از ویکاریم بر نیامد جز ناله و آهی
داری از آن دو ساعد پرسیم استین هااز دلبران که دارد زین دسته دستگاهی
در دعویی که پیکان گوئیم حق سینه استاز تیر تو ندارد دل راستر گواهی
از بس که کشت چشمت مردم بمانم ماپوشیده هر پکیه بین در خانه ها سیاهی
گوید کمال فی الفوز صد شعر تر به یک شبلیکن بوصف رویت هریک غزل بماهی