شمارهٔ ۷۲۳
درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارمنه هشتم طاقت رفتن نه امکان سکون دارم
درون خلوت خاطر توئی محرم تو میدانیکه شوق آرزومندی زتر از حد برون دارم
تو همچون صبح میخندی و من چون شمع میگریمنمی دانی که این حالت من از سوز درون دارم
از وصلت پادشاهان را بجز حرمان نشد حاصلمن بی حاصل مسکین چنان امید چون دارم
از دل یک قطره خون ماندست از هجر جگر سوزتولی در جویبار دیده صد دریای خون دارم
ندیدم هیچ بر جز خواری از سرو قدت هرگزچه سود از همت عالی چو بخت سرنگون دارم
مرا عاقل اگر دیوانه خواند آشفته می گویدندارد عقل و پندارد که من چون او جنون دارم
کمال از دینی دونم چه ترسانی چه می گوییجوانم عاشقم مستم، غم دنیای دون دارم