گنج

شمارهٔ ۷۵۳

صد جان ز لبت به وام گیرمتا پیش تو دم به‌دم بمیرم
چندان‌که به‌خویش می‌کنم فکرجز فکر تو نیست در ضمیرم
ای دوست که پند خواهی‌ام دادخاموش که دشمنت نگیرم
صد دل دهمش اگر پذیردگونید به بار دلپذیرم
بی‌زلف و رخش نمی‌توان بودچون نیست ز جان و سر گزیرم
در غارت غمزه‌هاش کردندترکان سیاهدل اسیرم
زد غمزه سوی کمال و می‌گفتافسوس که حیف رفت نیرم