شمارهٔ ۶۷۳
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ال۷ بیت
زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤالساقیا میده که در سر ندارد جز خیال
نالهٔ دلسوز و آو خستگان بی درد نیستای که دردی نیست باری از پی دردی بنال
خلوت وصل است درگیر ای چراغ صبحدمتا نیابد شمع راهی در شبستان وصال
بارها در حیرت باد سحرگاهم که چونبا چنان بی طاقتی باید در آن حضرت مجال
جان به رویت همچو گل گفتم برافشانم روانزآن همی ترسم که طبع نازکت گیر ملال
با چنین بخت پریشانی که در طالع مراستدولت وصل تو می خواهی زهی فکر محال
گر تو روزی از سگان کوی خود خوانی مراخود همین باشد کمال دولت و بخت کمال