شمارهٔ ۲۲۹
گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتیقصه کوته تر بمیرهای ناتوان گفتی و رفت
گوئیم هر دم سگ کو گویمت با خاک راهاین چنین گر حیف باشد آنچنان گفتی و رفت
دی شنیدم کز گدایان درت خواندی مرااین چه تعظیم است خاک آستان گفتی و رفت
ای صبا وقتی که پیغامی بما آری ز دوستگر ندانی نام او نامهربان گفتی و رفت
سوی ما تا چند اشارتهای پنهان با رقیباین پریشان را ز جمع ما بران گفتی و رفت
ماجرای ما چو خواهی باز گفت ای آب چشمپس چرا میایستی چندین روان گفتی و رفت
گر به جان گویند نتوان شد سوی جانان کمالسهل باشد این حکایت ترک جان گفتی و رفت