گنج

شمارهٔ ۳۷۹

چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیردهمچو صیاد که بلبل به نفس می‌گیرد
دل از آن غمزه ننالد که حرامی همه وقتراه بر قافله از بانگ جرس می‌گیرد
روی تو از طرف ماست به جنگ سر زلفچه عجب آتش اگر جانب خس می‌گیرد
پرتو روی تو تنها نه مرا خرمن سوختآتش عشق بتان در همه کس می‌گیرد
نیست در دور لبت نقل و شکر کاسد و بسجام می هم به لب امروز مگس می‌گیرد
صبحدم می‌زدم آهی ز تو روشن‌تر از اینچه کنم درد دلم راه نفس می‌گیرد
پیش معشوق کِش این جان که برند از تو کمالگر به مطرب ندهی جام عسس می‌گیرد