شمارهٔ ۹۴۹
گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چهگفتم چه نمکهاست در آن گفت ترا چه
گفتم دهن تنگ را در لب خاموشلطفیست که گفتن نتوان گفت ترا چه
گفتم به خوشی گر لب شیرین تر جانستقد نیز روانست روان گفت ترا چه
گفتم که تو جانی و بیدوستر از جانهم جانی و هم شوخ جهان گفت ترا چه
گفتم رخ تو برگ گلست آمده بیرونخالت خوش و خط خوشتر از آن گفت ترا چه
گفتم چه کمندافکن و دلبند فتادستآن گیسوی در پایکشان گفت ترا چه
گفتم ز ملاحت همه چیزت به کمال استخندان شد و افسونکنان گفت ترا چه