شمارهٔ ۲۴۷
مجلس معطرست و به آن وقت ما خوش استکز خال و روی یار عبیری در آتش است
با درد عشق ناله بلانی است سینه سوزاور مسکین دل ضعیف که دایم بلاکش است
داری سر نظاره نشین در سرای چشمکز اشک سرخ بام و در او منفش است
گفتی که ما ز بار کشی بس نمی کنیماین نکته باز گوی به باران که پس خوش است
دارد به خستگی سر پیکان او هنوزصیدی که زخم خورد؛ آن تیر و ترکش است
گناه خویش نوشتن فرشته رادر دستش ار معارضه با آن پریوش است
طومار زلف یار که شب خوانیش کمالپیش چراغ خوان که سوادی مشوش است