شمارهٔ ۹۱۱
گفتهای از ما دلت بردار زنهار این مگوجان من با آن لب و گفتار زنهار این مگو
گفته راه وفا ما نیکه نتوانیم رفتبا چنان قد خوش و رفتار زنهار این مگو
گفته خواهم بریدن از تو دیگر باره مهرهم به مهر خود که دیگر بار زنهار این مگو
گفته صبح امیدت من نیاوردم به شاماز رخ و از زلف شرمی دار زنها این مگو
گفته در آفتاب و به توان هرگز رسیدوصل رویم هم همان انگار زنهار این مگو
گفته آب خوشی هرگز کسی خورد از سرابوعده ما هم همان پندار زنهار این مگو
گفته از دوستی جان خودم خواندی کمالهرچه گونی این مگو زنهار زنهار این مگو