گنج

شمارهٔ ۵۷۶

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ر۱۰ بیت
چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحرکز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر
جنگی که می بود از حمید با آن سگان کو مرادوشینه با خاک درش کردیم با هم در بدر
تا نکهت او بشنود آن زلف در هر جانبیگردید با باد صبا گلزارها را سر بسر
چون سینه سازد دل سپر از شوق پیکان تو جانآید به سینه منتظر چون تیر از آن سوی بر جگر
مسکینی و افتادگی زیبد ز زلف و خال اوهر یک چو با روی نکو دارند سودای دگر
ای دیده لوح چهره را با اشک رنگین نقش کننقش رخی داری هوس بنویس پند ما به زر
پیوسته دارند آن دو لب مهر خموشی بر زباندارند گونی بی سخن رازی میان یکدگر
گر بر کبوتر نامه شوقم گرانی می کندگو نامه بگذار و مرا در بر بگیر آنجا ببر
در جنگ رفت آن صف شکن آمد سپرمانع شدناو جنگ با تیر و کمان کرد و عاشق با سپر
زینسان که دارد چشم او هر سوز مژگان نینهااز ما کمال آن شوخ را آسان بود قطع نظر