گنج

شمارهٔ ۸۸۱

میزند بر آتش دل جوش می آب اینچنینغم ز دلها میزداید باده ناب اینچنین
صید دلها می کند دلدار با نیر نگاهدلبران را باشد آری رسم ارعاب اینچنین
رخ متاب از دوستداران ای نگار سنگدلبین که از هجر رخت در گشته بی تاب اینچنین
هر شبی در خواب می بینم که سنگین دلتریباشد آری عادت بخت گرانخواب اینچنین
تا که از من گشتی ای دلدار سیمین تن جدامی چکد بر دامنم از دیده خوناب اینچنین
نیست ما را در قبال جور جز مهر و وفازانکه باشد اهل دل را رسم و آداب اینچنین
یاد رویت می کند چون ماه را بیند کمالمی برد لذت به شبها دل ز مهتاب اینچنین