شمارهٔ ۳۰۰
آن شوخه به ما جز سر بیداد نداردبا وعده دل غمزده شاد ندارد
کرد از من دل شیفته آن عهدشکن بازآن گونه فراموش که کس یاد ندارد
بلبل چه فرستد سوی گل تحفه که در دستبیچاره به جز ناله و فریاد ندارد
بر عهد تو تکیه نتوان کرد و وفا نیزکاین هر دو بناییست که بنیاد ندارد
هر دل که نپوشد نظر از گوشهٔ آن چشممرغیست که اندیشهٔ صیاد ندارد
تو جنگ میاموز بدان غمزه که آن شوخدر فتنهگری حاجت استاد ندارد
بر حال کمال ار نکنی رحم عجب نیستشیرین ز تجمل سر فرهاد ندارد