گنج

شمارهٔ ۱۰۵۱

گر تو دل ما سوختی از آتش دوریما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
هر چند که دور از تو چو فرهاد فتادیمچون سنگ‌دلان دل ننهادیم به دوری
دانم نخوری غم ز هلاک من رنجوردر ماتم بلبل ننشیند گل سوری
تا با توام از روضه نیندیشم و از حورهر جا نونی آن روضه خلدست و تو حوری
صوفی اگرت روی در آن غمزه و ابروستپیوسته به محرابی و در عین حضوری
خوبان که به چشم همه محبوب نمایندایشان همه چشمند که بینند و تو نوری
گر بی تو صبور است کمال این گنهی نیستاین نکته ضروریست که صبرست ضروری