گنج

شمارهٔ ۲۵۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۷ بیت
هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مستپیش بالابش حدیث سرو می گوئیم پست نیست
هست گفتند آن دهان را هر چه می گویند نیستگفتند آن میانرا هر چه می گویند هست
دل شکست از غصه کآن ابرو ز چشم انداختششیشه پر خون بود از طاقی در افتاد و شکست
خون دل در هر رگ از شادی بجست از جای خویشچون به قصد خون من از شست تو تیری بجست
گفته بود از غمزه پیکانها نشانم در دلتهرچه گفت آن سنگدل بک یک مرا در دل نشست
مرحبانی داشت دل مقصود ازان مقصود دلمرحبا ای دل گرت مقصود خواهد داد دست
تیم کشته مانده بود از نیم ناز او کمالیک دو شیوه گر نمی کرد آن دو چشم نیم مست