شمارهٔ ۲۱
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ادرا۷ بیت
چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد رااز ناله مرغان چه غم آن دل سیه صیاد را
مردم به دور روی تو در گریه اند از آه منشرطست باران ریختن در موسم گل باد را
گفتی ز بنیاد افکنم آن را که بر من دل نهدگر جرم این باشد نخست از من بنه بنیاد را
حاشا که از غم های تو من بنده باشم در گلههست از غمت آزادگی هم بنده هم آزاد را
بوسی به شیرین کاری ار کردم تراش از تو چه شدعیبی نباشد سوی خود تیشه زدن فرهاد را
ذکر بلند قامتش می آیدم در گوش جانای پارسا بهر خدا آهسته خوان اوراد را
منع کمال از عاشقی جان برادر کی توانپند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را