شمارهٔ ۸۸۸
آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین اوباد جان من فدای عشوه شیرین او
دامن وصلش اگر بار دگر افتد به چنگما و شبهای دراز و گیوی مشکین او
دل به چندین آبگینه جانب او رفت بازمخت غافل بود مسکین از دل سنگین او
گو بپرس از حال رنجوری که غیر از آب چشمکس نیاید ز آشنایان بر سر بالین او
عاشقی و مسکنت چندانکه راه و رسم ماستهست عیاری و شوخی شیوه و آئین او
با قدش نرگس برابر دید روزی سرو راخاک زد باد صبا در چشم کوته بین او
حاصلی از گریه هم چندان نمی بینم که هستدر من آن آتش که هر آبی دهد تسکین او
گرچه سلطانی و داری حکم بر جان کمالرحمتی کن تا توانی بر دل مسکین او