گنج

شمارهٔ ۶۴۲

ما به شادی جهانی نفروشیمدولت این است که ما یافته ایم از ستمش
غمش صاحب درد شناسد که چه لذت داردآن حلاوت که به مجروح رسد از المش
تو بصورتگر چین باز نما عارضه خویشتا خطت بیند و از دست بیفتد قلمش
چون قلم بر ورق عشق نشد حرف شناستا نشد پاک ز دیباچه هستی رقمش
هر که آشفته آن سلسله مشکین نیستکرده اند اهل محبت به جنون مهمش
سالک آنست که هر دم ز سر راه وجودببرد جاذبه عشق بکوی عدمش
تا قدم بر سر هستی ننهد مرد کمالکس نخواند به جهان عاشق ثابت قدمش