گنج

شمارهٔ ۶۹۵

بر آمد جان ز شوق آن دهانمبر آوردی به هیچ ای دوست جانم
گریبانم ز دست خود چه دوزیه از دست تو بازش می درانم
ز تو می پرسم و می گویم از شوقسخن می گویم و در می چکانم
چو در گفتار می آری لب خویششکر می چینم و جان می فشانم
اگر بویت به من جانی رساندچه می ترسی یکی را صد رسانم
مرا پرسی ز عقل و دین چه دانیترا دانم من این و آن ندانم
کمال از جانستانش رنجه شد گفتچه می رنجی حق خود می ستانم